متولد 26 بهمن سال 1352 مشهد. یك سال و نیمه بوده كه به اتفاق خانواده به تهران می‌آید. دوره‌ی دبستان را در تهران گذراند. بزرگ شده‌ی خیابان جیحون و دامپزشكی است. تحصیلات مقطع راهنمایی را در نیشابور گذراند و دوره‌ی دبیرستان را در مشهد و دانشگاه را هم در تهران ادامه داد. افتخار می‌كند كه اهل مشهد است و به قول خودش : "خطه غمگین و هنرمندپرور. " در دوران تحصیل بچه پر شر و شوری بود و اهل دعوا. دو برادر دارد كه از خودش كوچكترند. خواهر ندارد و همیشه كمبود آن را در زندگی حس كرده است. سال 72 از مشهد به تهران نقل مكان كرد.



در مدرسه اصلا بچه‌ی درسخوانی نبود و همیشه تجدید می‌شد. سه سال دوره‌ی راهنمایی را پشت سر هم مردود شد اما در دوره‌ی دبیرستان به خاطر علاقه‌اش به ادبیات درسخوان شد. ورزش بوكس را به صورت حرفه‌ای انجام داده و یكی دو بار هم در مقطع نوجوانان در استان خراسان مقام آورده كه به دلیل مشكل تنفسی دیگر ادامه نداد. در كودكی عاشق سینما بود. از درس جغرافیا همیشه تجدید می‌آورد اما نمره‌ی انشایش همیشه بیست بود. در كودكی ادای زورو را زیاد در می‌آورد. هر عكسی كه از مارلون براندو بخواهید دارد. عاشق و شیفته‌ی مارلون براندو است و او را بهترین بازیگر جهان سینما می‌داند و خیلی از او تاثیر گرفته است. از میان بازیگران ایرانی هم از بازی پرویز پرستویی ، آتیلا پسیانی ، خسرو شكیبایی ، گوهر خیراندیش، گلاب آدینه، مهدی هاشمی ، رضا كیانیان و ... خوشش می‌آید

هنوز ازدواج نكرده است. می‌گوید از 20 تا 30 سالگی نامرادی‌های زیادی را دیده و تحمل كرده و به همین خاطر روحش تكه پاره شده. از سال 78 به سینما روی آورد. شش ماهه به دنیا آمده است . دوست ندارد در دنیا فقط مصرف كننده باشد. دلش به شدت از شكست می‌گیرد. معتقد است زیباترین و بهترین پایان ، مرگ در اوج است. وقتی نام او می‌آید خیلی‌ها یاد هیجان، شوریدگی، تلاطم، بی‌قراری، انفجار و ... می‌افتند. به شدت در لحظه زندگی می‌كند. از تعریف خود گریزان است. سینما را با سینمای مسعود كیمیایی شناخت. خودش را بیشتر متعلف به سینما می‌داند. دوست دارد فیلمسازی را به بهترین شكلش تجربه كند. فقط از راه بازیگری پول در می‌آورد. از كسی كه ظلم می‌كند به شدت متنفر است. با فوتبال رابطه‌ی خوبی ندارد. اعتقاد دارد حامد بهداد باید هر جا كه هست خوب باشد و تمام تللاشش را بكند. هر چه بیشتر بازی می‌كند و هر چه عمیق‌تر وارد نقش می‌شود، بیشتر لذت می‌برد. می‌گوید:" به نظر من هر كس باعث فروش یك فیلم بشود قابل احترام است." او بازیگری است كه با اولین فیلمش كاندیدادی بازیگر نقش اول شد. فیلم آخر بازی نام او را بر سر زبان‌ها انداخت. قبل از آن در پلان هیچ فیلمی بازی نكرده بود. اگر فرصتش را داشته باشد روزی 15 ساعت هم می‌خوابد. در كار نیمه تمام ناصر تقوایی با عنوان "چای تلخ" نقش یك سرباز عراقی را داشت اما به دلیل هزینه‌های سنگین كار متوقف شد و افسوس بزرگی را برای حامد به جای گذاشت. خیلی دوست داشت علی حاتمی زنده بود و با او كار می‌كرد. شیفته‌ی فیلم‌های دهه‌ی 60 و 70 غرب است. خودش در این باره می‌گوید:" در آن دوره موجی به وجود آمد كه الگوهای من از آن برخاسته‌اند؛ بازیگرانی چون مارلون براندو، مریلین مونرو و جیمز دین" بیشتر مطالعاتش در زمینه‌ی فیلم و سینما و تئاتر است. به ورزش‌های بسكتبال ، كشتی و جودو علاقه دارد. اگر قرار باشد غیر از تهران در جای دیگری زندگی كند چالوس را انتخاب می‌كند. در دوران مدرسه از دروس تاریخ ادبیات ، فلسفه و منطق لذت می‌برد. می‌گوید: " همه چیز بازیگری با ارزش است ،‌ درست مثل زندگی" در دوران مدرسه به خاطر سینما زیاد از مدرسه فرار می‌كرد. آدمی است كه دوست دارد به دیگران كمك كند. یكی از بازی‌های ماندگارش را در فیلم بوتیك انجام داد. نقش یك معتاد.می‌گوید:" در حیطه‌ی بازیگری هرگز به خودم رحم نمی‌كنم." حامد بهداد آدمی است پر از شگفتی، هر ثانیه‌اش پر است از استعداد و كشمكش‌های درونی، حامد یك انرژی تلانبار شده دارد." برای ایفای هر چه بهتر نقش معتاد در فیلم بوتیك زیر دوش آب سرد می‌رفت و وقتی به مرز یخ زدگی می‌رسید دیالوگ‌هایش را ادا می‌كرد. می‌لرزید و دیالوگ‌هایش را با خودش تكرار می‌كرد. حامد یك عاشق بازیگری تمام كمال است. او حتما باید بازیگر می‌شد تا احساسات مهار نشدنی و هیجان‌های درونی‌اش را بروز دهد. همیشه با حرارت و هیجان حرف می‌زند. برای او كوتاهی و یا بلندی نقش تفاوتی ندارد. تلاش می‌كند به بهترین شكل آن را ایفا كند. در زمان بازی در فیلم بوتیك هدفش این بود كه یك نوع احقاق حق كند و به همه ثابت كند بازیگر توانایی است. بازی در فیلم تلویزیونی خط قرمز به او پیشنهاد شد اما نپذیرفت. برای او ایفای نقش مثبت و منفی معنا ندارد. مهم همزات پنداری‌اش با نقش و جذابیت آن است. مجلات تخصصی سینما را می‌خواند و پیگیری می‌كند.
سایه‌ی آفتاب، این زن حرف نمی‌زند. آخر بازی، كافه ستاره و ... از جمله كارهای اوست. یك زمانی تمبر جمع می‌كرد و آلبوم تمبر داشت. همه‌ی معلم‌های دوره‌ی ابتدایی‌اش را دوست داشت. غیبت كسی را نمی‌كند و عقیده دارد لحظه به لحظه‌ی زندگی با ارزش است